شعر عاشقانه
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
موضوعات
کدهای کاربر

 

 

آهو ندیده ای که بدانی فرار چیست

صحرا نبوده ای که بفهمی شکار چیست

 

باید سقوط کرد و همین طور ادامه داد

دریا نرفته ای بچشی آبشار چیست

 

پیش من از مزاحمت بادها نگو

طوفان نخورده ای که بفهمی قرار چیست

 

هی سبز در سفیدی چشمت جوانه زد

یک بار هم سوال نکردی بهار چیست

 

در خلوتت به عاقبتم فکر کرده ای؟

خُب...کیفر صنوبرِ بی برگ و بار چیست؟

 

روزی قرار شد برسیم آخرش به هم

حالا بگو پس از نرسیدن قرار چیست؟

 

 

مهدی فرجی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:44 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

من ابر پربارانم اما وقت بارش نیست

بغضم! ولی ترجیح دادم درگلو باشم

ترسیده ام یک عمر از رویای بعد ازتو

باید ولی باترس هایم روبرو باشم

 

ازرفتنت ترسیدم و فصل زمستان شد

من از تمام روزهای گرم، دلسردم

ترسیدم و دل کندم ازاین عشق ، قبل از تو

تابوده من از ترس مردن خودکشی کردم

 

من گفته بودم کوهم اما کوه ها را هم

یک بغض گاهی می شود از هم بپاشاند

دنیا برای عشق جای کوچکی بوده

با رفتنت شاید به من این را بفهماند

 

من خسته ام ازاینکه دستان شفابخشت

تنها برایم دست های بسته ای بودند

حالا نه اما می رسد روزی که می فهمی

مرداب ها یک روز رودخسته ای بودند

 

بازخم هایت برتنم می میرم اما باز

ازتو کسی این ظلم را باور نخواهد کرد

درمن پس ازتو جا برای زخم خوردن نیست

حال مرا چیزی ازاین بدتر نخواهد کرد

 

صیادمن! دارد به آخر می رسد قصه

دیگر عقاب سرکش خود را نخواهی دید

غم هست باران هست یادت هست زخمت هست

دیگر تو این دیوانه را تنها نخواهی دید

 

آنقدر ماندن را برایش تلخ کردی که

رفتن شده حالا دلیل شادی اش امروز

یک روز دلتنگ قفس جان می دهد اما

هرکس که خوشحال است از آزادی اش امروز

 

 

رویا باقری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

یک برکه ی پر قو و یا بوم دورنگ است؟

 بین دوقبیله، سرِ چشمان تو جنگ است!

 

چشمان تو مستعمره ی من شده امروز

تیمور اگر در طلب فتح تو لنگ است!

 

مثل غزل پخته ی سعدی ست نگاهت

 هربار مرورش بکنم باز قشنگ است

 

وقتی تو نباشی ، چه امیدی به بقایم؟!

این خانه ی بی نام و نشان، سهم کلنگ است

 

باید که به صحرا بزنم گاه گداری

 این شهر برای منِ بی حوصله تنگ است

 

قد می کشم و ماه می آید به کنارم

 این دلخوشیِ هرشب یک بچه پلنگ است...

 

 

رویا باقری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:43 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم

باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم

 

عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار

گرداب نا آرام دریای خودم باشم

 

شیدایی شب های بی لیلا به من آموخت

باید به فکر روح تنهای خودم باشم

 

بیهوده بودم هرچه از دیروز تا امروز

باید از امشب فکر فردای خودم باشم

 

بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم

در گیرودار دین و دنیای خودم باشم

 

اما نه...! من آتش به جانم، شعله ام، داغم

نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم

 

حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی

اما خودم تعبیر روًیای خودم باشم

 

من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی

آیینه دار بی کسی های خودم باشم

 

باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟

حیف است من غرق تماشای خودم باشم

 

حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی

من سایه ای افتاده در پای خودم باشم

 

باید ردیف شعر را لَختی بگردانم

تا آخرین حرف الفبای خودم باشی

 

هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم

تا هشت روز هفته لیلای خودم باشی

 

 

محمد حسین بهرامیان


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:42 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مرا به خلسه میبرد حضور ناگهانیت

سلام وحال پرسی و شروع خوش زبانیت

 

فقط نه کوچه باغ ما،فقط نه اینکه این محل

احاطه کرده شهر را شعاع مهربانیت

 

دوباره عهد میکنی که نشکنی دل مرا

چه وعده ها که میدهی به رغم ناتوانیت

 

جواب کن به جز مرا،صدا بزن شبی مرا

و جای تازه بازکن میان زندگانیت

 

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده ای

سپس سر مرا ببر به جای مژدگانیت

 

 

کاظم بهمنی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:41 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مشکلی نیست ، بگویند طرف کم دارد

حال دیوانه کجا قصه مبهم دارد

 

جبرئیلم اگر امروز ، به من خرده نگیر

دکمه در دکمه تنت حضرت مریم دارد

 

باز با ارتش زیبایی تو درگیرم

خط چشمت خبر از خط مقدم دارد

 

لای موهات اسیرم ، تو مرا دار بزن !

آنکه پیروز شده حق مسلم دارد

 

بعد هر حادثه امداد رسانی رسم است

لعنتی ! لمس تنت زلزله بم دارد

 

وعده های سر خرمن همه ارزانی شیخ

با تو هر لحظه دلم میل جهنم دارد

 

 

علی صفری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:40 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مــی بــرم این روزهــا نام ترا آرام تر

تا بمانم در شمار عاشقان گمنام تر

 

نیستی فرصت برای درد دل کردن کم است

درد دل باشد بـــرای دردهایـــــی عـام تـــــر

 

درد اول دوری از آیینه و آیینگی ست

درد دوم درد دلهایی ازین هم خام تر

 

کاش گاهی هم به ما سر می زدی هرچند نیست

در میــــان خستگان از قلب مــــا ناکـــــــــــام تـــــر

 

خشک شد لبـــهای ما با چند ندبه می رسی؟

جان مولا ،ساقی از دست تو شد این جام تر؟!

 

زیر لب ذکر تو را هر روز و هرشب گفته ام

گفتــه ای :‌آرام تـر ، آرام تـــر ، آرام تـــــر!

 

کاسه شعر مرا از دست عشق انداختی

تکه ای را تر کن از سرچشمه الــهام،تر!

 

می رسی و انتخابی سخت خواهی کرد،آه

بی گمان از عاشقانــــی بهتر و خوش نام تر

 

سهــــم ما... شوق حضور و آبروی انتـظار

سهم عاشق های از گمنام هم گمنام تر!

 

 

نغمه مستشار نظامی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:39 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

كی رفته ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟

كی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را؟

 

غیبت نكرده ای كه شوَم طالب حضور

پنهان نگشته ای كه هویدا كنم تو را 

 

با صد هزار جلوه برون آمدی كه من

با صد هزار دیده تماشا كنم تو را 

 

چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد

تا من به یك مشاهده شیدا كنم تو را 

 

بالای خود در آینـﮥ چشم من ببین 

تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را 

 

مستانه كاش در حرم و دیر بگذری 

تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را 

 

خواهم شبی نقاب ز رویت برافكنم 

خورشید كعبه، ماه كلیسا كنم تو را 

 

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من

چندین هزار سلسله در پا كنم تو را

 

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند

یكجا فدای قامت رعنا كنم تو را 

 

زیبا شود به كارگِه عشق كار من 

هر گه نظر به صورت زیبا كنم تو را

 

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی 

ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را

 

 

فروغی بسطامی


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:38 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت

انگار از عاشق شدن ترسید! برگشت

 

خوشبختی ام این بار می آمد بماند

یکدفعه از هم زندگی پاشید ، برگشت

 

مانند گنجشکی که از آدم بترسد

تا از کنارم دانه ای را چید ، برگشت

 

آن روز عزرائیل می آمد سراغم

دست تو را برگردنم تا دید برگشت !

 

اوهم فریب قاب عکسی کهنه را خورد

با شک می آمد گرچه بی تردید برگشت

 

بعد از تو شادی بازهم آمد به خانه

اما نبودی، از همین رنجید ، برگشت

 

مثل فقیر خسته و درمانده ای که

از لطف صاحب خانه ناامید برگشت

 

بعد از تو دیگر دشمنانم شاد بودند

اما غم من تازه از تبعید برگشت

 

بعد از تو هردفعه دلم هرجا که پر زد

مثل نسیمی لای مو پیچید ، برگشت!

 

 

رویا باقری


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:38 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

 

 

سال هزار و سيصد و هر سال سال توست

تقدير من رقم شده در زير فال توست

 

مي پرسي اين غزل براي کدامين فرشته است؟

مي خندم! آي! خوب من! اين شرح حال توست

 

غير از کلام و واژه چه دارم من از جهان؟

اين خلسه هاي نيمه من، از مجال توست!

 

بيت و نفس، شبيه به هم تند مي شوند

آهنگ قلب و نبض من اين حس و حال توست

 

وصل هميم در تن يک شعر بال دار

پاي دويدن از من و پرواز… بال توست

 

وقتي اتاق من پر پروانه مي شود

فصل بهار آمده… يا اين خيال توست؟!

 

گاهي براي از تو سرودن غزل کم است

بس که قصيده پشت سرت… زير شال توست!

 

سلطان عشق، روي لبانت جلوس کرد

امشب شروع سلطنت خط و خال توست

 

“ما را سري است با تو…” که معناش اين شده است

يعني بخواه! زندگي ام نيز مال توست!

 

رگ هام را زدم فوران کرد تا افق

خون چکيده بر تن اين شب حلال توست

 

 

امیر مرزبان


ارسال شده توسط : سید رضا هاشمی
ادامه مطلب
[ دوشنبه 17 مهر 1396 7:36 PM ] [ سید رضا هاشمی ]

تعداد کل صفحات : 71 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 >
درباره وبلاگ

آمار و بازدید ها
کل بازدید:479283

تعداد کل مطالب : 1173

تعداد کل نظرات : 1

تاریخ آخرین بروزرسانی : شنبه 9 تیر 1397 

تاریخ ایجاد بلاگ : دوشنبه 17 مهر 1396